تبليغاتX
پنجره

 
تاريخ : پنجشنبه ششم بهمن 1390
تا سر دار نرفت

نقش 

      نگرفت 

این قالی



ارسال توسط 5ereh
 
تاريخ : شنبه سی ام مرداد 1389

در ما درخت های پر از زخم تر شده

روزی هزار درد پریشان تبر شده

این روزها به مرگ زمین فکر می کنیم

احساس می کنیم اجل خیره سر شده

لعنت به نسخه هابه زیارت نمی رویم

دیگر تلاش قرص و دعا بی ثمر شده

بر ما بنام چوب خدا ضربه می زنند

مردانی از قبیله ی قرآن به در شده

دکتر نه زخم معده نداریم روده نیست

نان در گلوی خاطره ها در به در شده

پاییز سال پیش خداوند زنده بود

یادش به خیر پشت سرش کوچه تر شده

اینجاهمه درختچه ها رشد کرده اند

این هرزه بوته های تنومند تر شده

ویران شدیم قصه همین بود سوختیم

در ما هزار داغ جگر شعله ور شده

تا آمدیم گل بشویم از کرانه ها

دیدیم باغ مه زده شر بارور شده
اسد الله سبزی


ارسال توسط 5ereh
 
تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389

 

باز هم صداي خلچ خلچ چرخ دستي دختر دوره گردي كه بادبادك مي فروخت توي آبادي همهمه انداخت كه باز هم

                باد خواهد آمد ...



ارسال توسط 5ereh
 
تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389

داشت از راه  پله هاي تاريك بالا مي آمد چمداني كوچك در دستش بود ، گربه اي دمش را به ساق پاهاي مرد مي كشيد و  با او بالا مي آمد مرد  وارد اتاق شد ظرفي را كنار در گذاشت ، گربه ي سفيد شروع كرد به خوردن نان خيس خورده ؛ مرد روي تخت دراز كشيد و رو به پنجره، خيابان را ديد ميزد؛ با صداي گربه برگشت و شروع كرد به نگاه كردن گربه .

سرو صداي شلوغ شهر رو به كم شدن مي رفت انگار داشت شب از نيمه مي گذشت و مرد هنوز مشغول بازي با گربه بود چشمانش را ماليد انگار كمي خوابش گرفته بود گربه را پايين تخت گذاشت و پتو را سر كشيد مدتي نگذشت گربه كه به مرد عادت كرده بود از تخت بالا آمد و در كنار مرد خوابيد .

صبح مرد آنقدر با عجله بلند شد كه گربه از روي  تخت پرت شد پايين سريع لباس هايش را عوض كرد همان چمدان را برداشت و از اتاق بيرون رفت گربه هم به دنبال آن بيرون آمد و تا پاي راه پله رفت . چند ساعتي گذشت صداي پايي نزديك شد انگار كسي از راه پله بالا مي آمد اينبار مردي با چمداني بزرگتر بود گربه رفت پايين و شروع كرد دمش را به ساق پاي مرد كشيدن و بالا مي امد ...

او گربه اي يك مسافرخانه بود .

به من هم عادت كرد  



ارسال توسط 5ereh
 
تاريخ : چهارشنبه دوم تیر 1389

تا حالا به این فکر کردین که یک روز از این زمین پر رمز و راز گام بردارید و به یک سرزمین پر رمز و رازدیگری بروید؟ بله سفر به فضا یا حتی سفر به همسایه زمین، مریخ. شاید با خود بگویید که پولمان کجا بود؟ باید در خیالهایمان به بیرون از این سلول حیات برویم اما.... یاد این حکایت می افتم که میگه :در نومیدی بسی امید است / پایان شب سیه سپید است. یک مژده که ناسا این مشکل را برایمان حل کرده،ردیگه نیازی نیست بارو بندیل و ببندیم ،کافیه سر جامون بشینیم و با کلیک روی این سایت اسم خودمونو بنویسیم تا در سال2011 توسط مریخ نورد ناسا به مریخ برود. پس در لینک زیر نام خود را ثبت کنید:
http://mars.jpl.nasa.gov/msl/participate/sendyourname



ارسال توسط 5ereh
 
تاريخ : دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388
ارسال توسط 5ereh
 
تاريخ : شنبه بیست و چهارم بهمن 1388
    از همین می ترسم 

      نفسم بی جان است

           رخت خوابم چرکی است

آری انگار دو ماهی هست در آن خوابیدم  

 دست در گردن پیک اجل

  نفسم سرخ شده

پاهایم یخ زده در زیر پتو

من نمردم ولی می ترسم

گاه گاهی از نفسم خون آید

                            من از این می ترسم

                                     که نمردم هنوز

 

تقدیم به دوست ناکام خودم مجید موحدی 

م . عبدالهی

۲۴/۱۱/۱۳۸۸



ارسال توسط 5ereh

ابزار رایگان وبلاگ

طراحی سایت